خدا صدایم میزند با آنکه میداند خطاکارم

به کنار دریا رفته بودم
دریا چه طوفانی بود
در میان طوفان قایقی بی سرنشین انتظارم را میکشید
به سویش رفتم با دلی تنگتر از وسعت دریا
قایق به حرکت در آمد
مرا در میان امواج پر تلاطم به جلو میراند
دیگر اثری از ساحل نبود
قایق بی حرکت ماند
دریا صاف صاف بود گویی هرگز موجهایش به حرکت در نیامده اند
دریای دلم طوفانی شد
چشمانم بارانی
صدایت را شنیدم
مرا صدا میکردی
صدایت تنین انداز دلم شد
اشک چشمم بر پهنای صورتم چون جوی جاری شد
میدانم که خطا کرده ام
میدانم بی وفایی کرده ام
میدانم بازنده منم
در انتظار سخنی درشت ،‌ تبیهی عظیم و یا سیلی محکمی بود


اما تو چون مادری مهربان آغوش خود را به سوی فرزند خطاکار خود گشودی
و چون پدری دلسوز دست گرم و مهربانت را به سر فرزند بازیگوش خود کشیدی
دیر زمانیست که از تو غافل شده ام
پریشانم از آن رو کز تو دورم
مرا به من ببخشای که دلتنگ خویشم
خود را چون همیشه به من ارزانی دار که دلتنگ توام
مرا بخوان به راهی که خوشنودت کنم
مرا باز دار از کاری که غمگینت کنم
مرا به حال خود رها مکن که میلغزم
منم طفل نادانی که راه نمیداند
تو راه را میدانی نشانم ده
من سرگشته ی بیابانم تو میدانی
من حیران و سرگردانم تو میدانی
نشانم ده تو راه را میدانی
--------------------------------------------------------------------------------
باورم نمیشه یه هچین گندی به وبلاگم زده شده .. من قالب خودمو میخوام
به علت مسخره بازی گاه گاه پرشین بلاگ من به بلاگفا نقل مکان میکنم با آدرس :

قلب خاموش

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٧



روز عشق نزدیک است

وای خانه ی دلم رنگ ماتم گرفته !

روز عشق نزدیک است  !

شاید بیایی و غافلگیرم کنی

باید به آن آب و رنگی بزنم

فرچه رنگ را درون خونابه های درون قلبم می غلتانم

آهسته بر دیوار دلم میکشم

خون تازه روی دیوار قلبم رنگ ماتم را ربود

خون های مانده را با جارو از دلم بیرون میریزم

چه زیبا شد

حال اگر از راه دور خسته برسی

مکانی امن ،‌گرم ،‌ زیبا در انتظار توست

هدیه ی من به تو در روز عشق :

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧



السلام و علیک یا ابا عبدالله

 

می آیم از رهی که خطرها در او گم است

از هفت منزلی که سفرها در او گم است

از لابلای آتش و خون جمع کرده ام

اوراق مقتلی که خبرها در او گم است

دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست

داغی چشیده ام که جگرها در او گم است

با تشنگان چشمه ی احلی من العسل

نوشتم ز شربتی که شکرها در او گم است

این سرخی غروب که همرنگ آتش است

طوفان کربلاست که سرها در او گم است

هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند

این است شبی که سحرها در او گم است

 

شهادت مظلومانه سرور و سالار شهیدان ابا عبدلله حسین ( ع ) را به تمام عاشقان آن حضرت و یاران پاکشان تسلیت عرض می نمایم .

در این شبها ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید .

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧



عشق شیرین

آه !

باز این دل سرگشته ی من

یاد آن قصه ی شیرین افتاد :

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک خنده میزد « شیرین »

نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس !

نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد !

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است !

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد ،‌ برآوردن دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است !

 رمز شیرینی این قصه کجاست ؟؟

که نه تنها شیرین ، بی نهایت زیباست

بلکه لیلیه قصه ی ماست !

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست ،

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد!    

(فریدون مشیری)

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩



رد پا

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم

غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک دردهایم بودی اما

غم بی انتهایت در دلم ماند

هزار و بک شبم چون باد بگذشت

طنین غصه هایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده ی من

سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویای برفی

تو رفتی رد پایت در دلم ماند !

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩